![]() |
![]() |
|
|
این سیر ممتد در اذهان بی شمار درون به چه می ماند ؟! به دایره ای بسته که به حفره ای تاریک بدل می شود؟! گریزان از حقیقت وانمود می کنیم که افسرده نیستیم ، که کامرانیم و اندکی بعد در گذر از لحظه ای کنونی ، خود را در مقابل چشم انداز وسیع زمانی از دست رفته می یابیم ، چه؟! ما محکوم و مجبوریم........... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 آبان1388ساعت 1:51 توسط سودابه |
|
|
پوچ و بیمار به انتظار نشسته ایم ، حتی نمی دانیم ماهیتش به چه می ماند ؟... حتی نمی پرسیم ! ... حتی خونسردیم !...
. . . حتی می خندیم !!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 21:27 توسط سودابه |
|
|
به دنبال دلیلم ... دلیل بودن ، شدن ، رفتن !
کامل نمی شود ، عاری از تردید نمی شود . راهی ست برگزیده و محو ، روانه ی تباهی ... مسئولم ، تنها من و نه هیچکس . بطالت سر ریز می شود و افسوس زوزه می کشد ؛ دنیایی مقصر ، دریایی تردید سقف کبود این امیدواری چقدر بلند است ؟! سقف وقیح این امیدواری چقدر کبود است ؟! ساده بریدن ، ساده بودن ، ساده انگاشتن ، ساده دیدن : من در قهقرای دوگانگی ، در بستر بی رحم تصمیم ، جا مانده در آنسوی باران ، سرتسلیم فرو می آورم به آغاز ، آغاز رؤیا ، آغاز حسرت ، آغازِ .... آغاز. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 2:50 توسط سودابه |
|
|
روزگارپریده رنگ کوچکیست؛ به هیجانی در صدا کدورتی رنگ می بازد و به واژه ای بی منظور کینه ای غلیظ آسمانی را پر می کند! حق نه در صدای من است و نه در علائم چهره تو. در فاصله بین افکار، در سکوت اندیشه، در انتهای وجود شاید بتوان آن نقطه نورانی را یافت. رجوع کن! به خودت، به درون هر آنچه پاک است رجوع کن. در وجود من در وجود تو آسمانی نهفته است آسمانی در پس ابرهای شوریده اما من اما تو نه در انتظار سکوت نه در انتظار باریدن نور را می خریم تا پرنده ای ببینیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 22:46 توسط سودابه |
|
|
(( خود آدم نمی داند چقدر خوشبخت است و هیچوقت به آن بدبختی که فکر می کند نیست . )) این جمله ایست که «سوان» یکی از شخصیت های رمان در جستجوی زمان از دست رفته در جلد اول در جریان عشق خود به« اودت» ذهناً به آن می رسد و چند سطر بعد درست نتیجه ی مخالفش را درست می پندارد یعنی (( خود آدم نمی داند چقدر بدبخت است و هیچوقت به آن خوشبختی که می پندارد نیست . )) به راستی کدامیک ؟ آیا خوشبخت تر از آنیم که می پنداریم یا بدبخت تر ؟ و پاسخ به این سوال تا چه حد به تعریف ما ازبدبختی یا خوشبختی بر می گردد؟آیا تعریف ثابتی از این دو مفهوم ِ شاید بنیادی زندگی ما وجود دارد ؟ برخورد ما با این دو کلمه تا چه حد مجاز به سادگی می باشد و آیا می توان زیست ، سالها و سالها زیست و لحظه ای فکر نکرد که آیا خوشبخت بوده اییم یا نه؟ آیا می شود به طور محض خود و زندگی خود را در یکی از این دو حوزه جای داد یا زندگی ترکیبی از این دو می باشد ؟ شاید هم در مورد اکثر زندگی ها هیچکدام صدق نکند؟! شاید بین این دو کلمه یک کلمه وجود داشته باشد :« معمولی» کلمه ای که بزرگترین و رویایی ترین حوادث زندگی هم پس از رخ دادن در اندک زمانی دستخوش فراگیری بی چون و چرایش می شوند . چیزی که مسلم است یک جور دافعه ی انکار ناپذیر نسبت به پذیرش صفت بدبخت برای انسان یا زندگی اش از طرف اکثر آدمها دیده می شود ؛ در مورد خوشبخت هر کس بنا بر سادگی یا دشواری تعریف خود از خوشبختی آنرا می پذیرد یا رد می کند ولی معمولی کلمه ایست که به راحتی می پذیریم و با شانه بالا انداختنی تسلیمش می شویم ، چه در نوع خود منحصر به فرد باشیم چه نه ، چه خاص ترین شرایط نصیبمان شود چه نه دچارش می شویم و تن می دهیم به گذران امور یکی پس از دیگری و هر کدام معمولی تر از دیگری. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 2:21 توسط سودابه |
|
|
سرود می خوانند ! هجوم می آورند و همچنان سرود می خوانند .... چرامی شنوم ؟ چگونه ادراک هر کلامی مرا به تزلزل باوری دیگر می رساند و من باز ادامه می دهم ، باز می شنوم ؟! گاه از فراوانی این همه کلمه برای بیانی که به جایی نمی رسد ذهنم شلوغ می شود ؛ شلوغ مثل آسمانی مملوء از ابر ، آسمانی در شُرُ ف باریدن عزلت کلمات مرا به انزوای ابعاد وجود می برد و من فرو می روم ، در تک تک واژه های رنجبار فرو می روم و هر کدام را بارها زندگی می کنم بارها و بارها بازسازی می کنم و بی نتیجه راهی سیر عظیم دیگری می شوم بی پشتوانه ی احساس و بدون همت اشتیاق... من می روم واز نگاهم تنها خالی روزها خوانده می شود ، خالی در برابر سرودهایی که می خوانند ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 2:59 توسط سودابه |
|
|
ساده است حقیقت !
ساده و محض ! هجومی ست بر خورنده و جاری ، و انسان سدی در مقابل پذیرش آرام شکستن . باید پذیرفت : (( هیچ ایده آلی در کار نیست )) . باید اسلوب ها را درید و از نو بافت ، از نو نگاه کرد... باید پر و خالی شد ، احساس را در کف دست گذاشت و نوازش کرد . باید گریست ، باید اعتراف کرد ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 2:40 توسط سودابه |
|
|
فروغ فرخزاد: ... امروز مردم عشق را با تیک تاک ساعتهایشان اندازه می گیرند . توی دفترها ثبت می کنند تا به اصطلاح قابل احترام باشد .برایش قانون می نویسند برایش قیمت می گذارند . با وفاداری و خیانت حدودش را می سازند اما آن حسی که در من بودبا این حرفها فرق داشت . آن حس مرا ساخت و مرا کامل خواهد کرد ، می دانم . به هر حال آن حس در چار چوب خصوصیات این زمان ، حس مهجوری بود و هست . گاهی اوقات آدم ناچار می شود که برای بیان بعضی از حسهای مهجورش به زمانهای مهجورتری پناه ببرد...
( گفتگوی م . آزاد با فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 2:11 توسط سودابه |
|
|
باریکراه بی پایان من ! گاه چنان دوستت دارم که لحظه ای نتوانم از تو چشم برداشتن و گاه چنان منزجرم از پیچ و خم پر فراز و نشیبت که لحظه ای دلم بر قرارگاهت نماند.... باریکراه خاکستری ام ، گاه چنان می نمایی که انگار پله ای رو به کمال و گاه چنان پست و کمی که لایق خود ندانمت . باریکراه من ، طویل و کوچکی ، سرگرم کننده و نا مطلوب ، درخشنده و کور و شاید معشوق و منفور! دوستت دارم برای یکرنگی خاکستریت و همچنین مشمئزم می کنی چون مطابق نیستی با آنچه در خیال می پرورانم.... این عشق-نفرت خستگی ناپذیر از پا درم می آورد سرانجام ، اما تا لحظه ی تسلیم همچنان به تو می اندیشم ، مکرر و دایره وار..... باریکراه من........ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 17:59 توسط سودابه |
|
|
تردید آغاز شکستن است یا شکستن آغاز تردید نمی دانم؟! مرددم ؛ همچنان و بی وقفه... آوار بن بست حوادث ، انتظاری جاودانه را به رخم می کشد انتظاری برای تفکر... و تصمیم . شکستن و عبور مردودیت آنچه است که بوده ام و ماندن و بازگشت مردودیت آنچه امکان داشت که باشم . ...تثبیت زمان وجودم در نقطه ای بی بازگشت و بی عبور و من تنها نظاره گر و چشم به راه تجمع حوادث دیگر. این سخت ترین تصمیم هاست : عبور یا بازگشت؟!!!..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 فروردین1388ساعت 2:33 توسط سودابه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
زمین بیهوده گاهست و آثارمان بیهوده! حقیقت جای دیگر است, اینکه آیا به مقصد لایق میرسیم؟ ..... خدا میداند!!!
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|